زيرسیگاری |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
توبه
چند روز پیش از سر بیکاری و یا شاید بهتر باشد بگویم برای فرار از هزاران هزار "باید" روزمره به سراغ دفترهای قدیمی رفتم... تکرار نوستالژیکِ "من"!
آن روزها شعری به نام "یک اشتباه" نوشته بودم. با خواندن دوباره آن شعر حالت تهوع پیدا کردم. نوشته بودم:
"و خداوند اشتباه کرده است در خلقت
که من،
ماسیده ام بر ناکجای دیوار بشریت
در زمانی کور
در مکانی پر از خطوط مبهم
آری منم محصول روز ششم خلقت!
ساعت، بیست و سه و پنجاه و نه دقیقه و پنجاه و نه ثانیه بود
که خدا را گفتند: هنوز یکی باقی مانده!..."
شعری که نوشتم و امروز موجب انزجار من از من است. این روزها چیزی که بیشتر از هر چیز آزارم می دهد، ماجرای تکبّر انسان است. موجود خودخواهی که می خواهد محیط زیست را نجات دهد، می خواهد دیگران را نجات دهد، می خواهد تاریخ بسازد، می خواهد جاودانه باشد، می خواهد ویژه باشد.
چه شد که این شعر را نوشتم ؟ چه شد که خود را آن چنان ویژه دیدم که فکر کردم حتما محصول روز آخر و ثانیه آخر ام! چه شد که ماسیده شدن ام بر دیوار بشریت اهمیت پیدا کرد؟ دیگر از مرز خودبزرگ بینی گذشته و به مرز خود"هیولا"بینی رسیده بودم.
هر روزمان پر شده از تلاش برای فتح قله های پوشالی. زندگی مان لحظه لحظه اش به نمایش گذاشتن "من" بی اهمیت مان است. توی فیس بوک و توییتر و الخ. خودمان را، ثانیه های "عظیم!" بودن مان را استفراغ می کنیم. هیاهو به راه می اندازیم که "امروز دل ام گرفته است!"، که "الان تنهایم"، که " یبوست ام رفع شد!"
چرا برای خودمان این اندازه مهم هستیم؟ چرا باید دیگران را قربانی خودارضایی روحی مان کنیم؟
این روزها وحشت غریبی دارم از مواجهه با هم نوعان ام. از قربانی کردن شان برای تایید "من" می ترسم. از قربانی شدن ام برای تایید "من" شان می ترسم.
دوستی برایم گلایه ای نوشت که "فلانی! بی ملاحظه ای که از خود خبر نمی دهی! "من" نگران ام... از خودت خبر بده که "من" از نگرانی در آیم!"... من نگران او نیستم، نگرانی اش ناراحت ام نمی کند. به بی ملاحظه گی ام ادامه می دهم. پیام اش بی پاسخ مانده.
این متن کوتاه را نوشتم که توبه کنم. به خاطر اشتباه نوشتن شعر "اشتباه". همین توبه نامه شد خوره ی روان ام. خود این توبه نامه خودارضایی روحی به بهترین شکل ممکن است. استفراغ من و قربانی شدن خواننده...
| لینک | ۱۳۸۸/٩/٢٩ - ا.گیتو |
روزی که «ر» آمد
انگار میخواهم به خود ثابت کنم هنوز زندهام و مثل دیوانهها مطلب میگذارم... لعتت به شراب سفید...
روزی که «ر» آمد، من دو داستان ناتمام توی دفترم داشتم و یک داستان ناتمام و نیمه تایپ شده توی کامپیوترم. «ر» آمده بود تا پانزده سالگی دوستیمان را جشن بگیریم. از من خواست تا برایش داستان بخوانم. خواندم و او گریست. من هم گریستم، هم ترسیدم. ترسیدم از اینکه با آمدن «ر» آن سه داستان بیسروته بمانند. امروز «ر» رفته است و داستانها هم بیسروته ماندهاند.
با «ر» رفتیم پارک و تاب بازی کردیم. روی تاب به من گفت که جایم خیلی خالی است و من هم به او گفتم که وقتی از پیشام برود دیگر در را به روی همسایههایم باز نمی کنم. او خندید و گفت که تصمیم احمقانهای است. من هم خندیدم و از او خواستم توی زندگیام دخالت نکند.
هر سه روزی که «ر» اینجا بود، باد وزید؛ با هر چه توان داشت و «ر» به من گفت که فکر میکند زندگی بدون شالگردن اینجا خیلی سخت باشد و من فقط گره شالگردنم را سفت کردم.
من و «ر» تمام دوران مدرسه به همکلاسیهایمان که سیگاری بودند غر میزدیم و ادعا میکردیم که هیچ وقت سیگار نمیکشیم. بعد از دوران مدرسه من و «ر» یک سال با هم قهر بودیم و وقتی آشتی کردیم به افتخار دوستیمان توی خیابان حشیش کشیدیم. وقتی «ر» گفت که میخواهد به دیدنام بیاید دلام شور افتاد که نکند سیگار را ترک کرده باشد. پای تلفن ازش پرسیدم که آیا هنوز سیگار میکشد. خندید و گفت «دیوانه شدی... روزی یه پاکت»
امروز سه روزی میشود که «ر» رفته است و من سه تا سیگاری کشیدهام. داستانها شدهاند خوره روحام. پیش خود فکر میکنم که کاش «ر» هیچوقت نمیآمد یا حداقل صبر میکرد داستانها تمام شوند و بعد بیاید. از طرف دیگر فکر میکنم اگر «ر» نمیآمد باد هم نمیآمد و اگر باد نمیآمد من هیچوقت آن شالگردن راه راه قهوهای نارنجیام را نمیتوانستم دور گردنام بپیچم.
عدد سه را بیخود و بیجهت توی ذهنام مرور میکنم؛ مثل درماندههایی که توی هر اتفاقی دنبال نشانهای هستند: سه روز ماند، سه روز است که رفته، سه داستان ناتمام و سه سیگاری...
و مثل همان درماندههایی که نشانهای را که دیدهاند تفسیر میکنند به خودم میگویم: باید سه داستان ناتمام را پاکنویس کنم.
کاغذی سفید و خودکاری آبی...
ما سارا را دزدیدیم و بعد کشتیماش. من و آن بیست و هفت نفر دیگر.
آسمان آبی بود، با چند تکه ابر پنبهای بیآزار. هوا پر بود از بوی گردههای چنار. هیج روزی در تاریخ برای کشتن سارا از آن روز بهتر نبود.
من و آن بیست و هفت نفر چشم دیدن هم را نداشتیم. تنها نقطهی مشترکمان این بود که همهمان سارا را آنقدر دوست داشتیم که نمیتوانستیم زندهاش را بین خودمان تقسیم کنیم. کشتن سارا آسانترین تصمیمی بود که گرفتیم. سارای زنده قهر میکرد. سارای زنده عاشق میشد. سارای زنده تصمیمهای مهم میگرفت. سارای زنده با ما دعوایش میشد. سارای زنده بعضی وقتها کمحوصله بود. تکهای از او توی الکل یا توی قفسه هیچکدام از این ایرادها را نداشت و با این وجود «سارا» بود.
نفر بیست و سوم بود که پیشنهاد کرد سارا را بکشیم. روزی که توافق کردیم که قتل سارا بهترین راهحل است، روزی بود که توی میدان تجریش چاغاله بادام نوبری آورده بودند. توی راه همه شمشادها به ما لبخند زدند و به خاطر تصمیم عاقلانهای که گرفته بودیم، سر جنباندند.
«ر» را هیچوقت به معنای واقعی عصبانی ندیدهام. صدایش آنقدر بم است که همه وحشت دارند از اینکه عصبانیاش کنند. آنها فکر میکنند «ر» از آن جور آدمهای است که شبها هم با خروپف به دنیا یادآوری میکند که صدایاش به شکل هراسناکی بم است. آنها بیخود میترسند. من «ر» را هیچوقت به معنای واقعی عصبانی ندیدهام. «ر» حتی میتواند نامهی عاشقانه بنویسد؛ نامههایی که به نظر خیلیها اُمُّلی است. اما «ر» مینویسد و همانهایی که میگویند نامهنگاری این روزها از مُد افتاده سه بار پشت سر هم نامهاش را میخوانند.
من و «ر» پانزده سال است که با هم دوستایم. یک بار یک سال با هم قهر بودیم. بچهتر که بودیم با هم میرفتیم شمشک و توی راه واکمن گوش میکردیم. رقصیدن «ر» مایه حسادت همه پسرها بود. من نمیتوانستم برقصم ولی با «ر» دوست بودم. من هنوز هم نمیتوانم برقصم، «ر» هم این روزها دیگر نمیرقصد. در عوض با هم ورق بازی میکنیم.
«ر» سه بار توی زندگی عاشق شده است. وقتی که عاشق میشد، هیچوقت نمیگفت که دوستدخترش ناخنهایش را میجود. بعدها هم که رابطهاش را با آن دختر قطع میکرد باز هم نمیگفت که آن دختر ناخنهایش را میجویده است.
«ر» میگوید هوای تهران خیلی آلوده شده، ترافیک سنگین شده و وضعیت کتاب خیلی وخیم است. میخندم و میگویم که فقط دو سال است که تهران نبودهام و اوضاع نمیتواند این قدر عوض شده باشد. او میگوید چرا، عوض شده... بنزین هم جیرهبندی شده. و بعد سکوت میکند و چند دقیقه بعد میگوید از وقتی رفتی اوضاع عوض شده. من هم سکوت میکنم. بعد با هم ترانه «اسب» را گوش میکنیم. من فکر «ر» را میخوانم و او هم فکر من را. میگویم اگر میشد یک لحظه هم صبر نمیکردم. میپرسد نمیخواهی برگردی.
دانشجو که بودیم، «ر» مارکسیست بود و من کمی آنارشیست. هر روز از لابه لای کتابهای پوسیده تاریخ تفکر چند اسم پرطمطراق بیرون میکشیدیم تا شاید دیگری را قانع کنیم که اندیشهمان پدر و مادر دارد. شنیده بودیم عقیده خیلی از دوستیها را به دشمنی تبدیل کرده. خوب ما هم دوستمان را میخواستیم، هم عقیدهمان را. خوشبختانه در بیست و سه چهارسالگی حس کردیم که زندگی سیاسیمان خیلی طولانی شده است و بنابر این تصمیم گرفتیم از سیاست کنارهگیری کنیم. یک مدتی هم طول کشید تا عادت کسالتآور بررسی بیطرفانه اخبار از سرمان بیفتد. این روزها وقتی یکدیگر را میبینیم بیشتر وقت را آواز میخوانیم.
نمیدانم چرا وقتی داستان میخواندم «ر» گریه کرد. برایاش داستانهای خندهدار هم که خواندم گریه کرد. نمیدانم چرا خودم وقت خواندن آن داستانهای خندهدار گریه کردم. «ر» را پانزده سال پیش توی سرویس مدرسه دیدم. آن وقتها نمیتوانستیم فکر هم را بخوانیم. آن روزها نمیدانستیم که حداقل پانزده سال با هم دوست میمانیم و یک سالاش را با هم قهر میکنیم.
وقتی میخواست بیاید اینجا با هم قرار گذاشتیم که شراب نخوریم. گفت که فکر میکند من جنبه الکل را ندارم و سر یک ساعت خوابم میبرد. شبی که آمد به افتخارش سه بطری شراب بازکردم. و با هم ترانه اسب را گوش دادیم و یادمان افتاد روزی که نتیجه کنکور را داده بودند، با هم رفته بودیم استخر و دکه روزنامهفروشیها پر بود از روزنامه.
توی فرودگاه زوریخ مینا را دیدم. فقط نیم ساعت وقت داشتیم. هولهولکی یکدیگر را بوسیدیم و توی نیم ساعت دو سال را استفراغ کردیم. روز قبلاش به بهترین دوستام زنگ زدم. منتها این بار بر خلاف معمول، خیلی کوتاه حرف زدیم. گفتم که دارم به مسافرت میروم و او هم گفت که توی این موقعیت به یک مسافرت احتیاج داری. صدایاش را که صاف کرد شنیدم که توی دلاش میگوید میدانم خستهای. فرار کن، اگر شجاع باشی برنمیگردی... دلام برایت تنگ میشود.
دلم برایش تنگ شده است...
ساعت دیواری میگوید یازده صبح. تنها نشسته ام روی ناراحتترین مبل دنیا و انگشت اشارهی دست چپام بوی کره میدهد. مادرم توی یخچال خانهاش زنجبیل تازه میگذارد. من از زنجبیل تازه بیزارم...
من دو بار توی امتحان تقلب کردهام و هر دو بارش را با «ر» بوده است: عربی و مثلثات سوم دبیرستان. من و «ر» به یک دبیرستان میرفتیم و سال آخر مدرسه تقریبا هر روز از مدرسه فرار میکردیم و توی میدان تجریش دل و جگر میخوردیم. «ر» حلیم را با شکر میخورد و من با نمک.
یک شب روی یک پل «ر» ماشین را کنار زد تا بشاشد. من هم پیاده شدم. پل از عبور سریع ماشینها زیر پایمان میلرزید. از روی پل به برج مخابراتی نیمهساز نگاه میکردیم و خواهر «ر» تازه یک دختر زاییده بود. همانجا به من گفت که میخواهد ازدواج کند. «ر» امسال طلاق گرفته است. صبح روزی که طلاقشان نهایی شد به من زنگ زد و من از او پرسیدم که آیا آن برج مخابراتی تکمیل شده است یا نه و او گفت که نه.
«ر» میگوید که من باید در زندگی کمی خوشبینتر باشم و این قدر به عالم و آدم شک نکنم. میگوید اینطوری زندگی را فقط به خودت زهر میکنی. و بعد شروع میکند به بد و بیراه گفتن به زمین و زمان. میگوید من تنها کسی هستم که به بدبینیاش میشود اطمینان کرد. میگویم که مخالفام و معتقدم که بدبینهای باکیفیت دیگری هم توی دنیا هستند. ته دلم اما خوشحال بودم که به بدبینی من اعتماد دارد.
روز آخر «ر» از من پرسید که آیا تا به حال عاشق شدهام. خندیدم و پرسیدم او که در جریان همه زندگی من بوده است چرا این سوال را میپرسد. موذیانه گفت که برای همین است که میخواهد بداند.
من که تازه رانندگی یاد گرفته بودم، «ر» تنها کسی بود که با آرامش کنار دست من مینشست و غر نمیزد و ترمز نمیگرفت. حتی یک بار با هم رفتیم لواسان و تمام راه را من رانندگی کردم. وقتی رسیدیم پیشانیاش از عرق خیس بود و لبخند میزد. بعد پیشنهاد داد که یک شب با هم برویم شهربازی.
دو سال آخر، «ر» تقریباً هرروز بعد از ظهر پیش من میآمد و با هم فیلمهای اینگمار برگمان را قرقره میکردیم، چیپسهای جدید را امتحان میکردیم و کمی هم غیبت. «ر» وقت غیبت کردن کلی معذب میشود. انگار که غیبت بدترین کار دنیا است. مثل یک بچه پنج ساله که فکر میکند مادرش با یک سیستم مرموز اطلاعاتی از هر چیزی خبردار میشود و برای همین ترجیح میدهد این کار ناشایست را نکند. هنوز که هنوز است باید کلی بالا و پایین بپرم و تحریکاش کنم تا شروع کند به غیبت. اما میدانم که ته دلش از این کار خوشاش میآید، وگرنه این همه سال من را تحمل نمیکرد.
«ر» آمد و رفت تا از رفتن من انتقام بگیرد. روزی که من رفتم، نگذاشتم بیاید فرودگاه. دمِ در آپارتمان یکدیگر را در آغوش کشیدیم و شنیدم که توی دلش میگوید نوبت من هم میرسد. نوبتاش رسید. اما وقتی نوبتاش رسید هم من و هم او از این بازیای که شروع کردهایم خسته شده بودیم و به این نتیجه رسیدیم که باید یک بازی جدید کشف کنیم.
"بنیامین توی تیمارستان بستری شده."
مثل همه کسانی که نمیخواهند پیروزیشان را بزرگ نشان دهند، صدایاش سرد و بیتفاوت بود. اما کلمه «تیمارستان» را آنقدر محکم ادا کرد که نمیشد خوشحالیاش را از دادن این خبر ندید و نشنید. بعد کمیسکوت کرد تا تمام سلولهای مغزم با خبری که داده مسموم شوند.
و من فقط سعی کردم نفسهایام را کنترل کنم. ریتم نفسهایام میتوانست افکارم را لو دهد.
بنیامین وسواسی بود و هر سه روز یک بار موهایاش را از ته میتراشید. ملافههای تختخواباش بهشکل اغراقآمیزی خوشبو بودند. در تیمارستان بهاو چه میگذشت؟
مثل همان درماندههایی که نشانهای یافتند و از آن نشانه اطاعت کردند، تنها نشستهام. «ر» سه روز است که رفته است و من سه داستان ناتمام پاکنویس شده دارم و هنوز سردم است. هنوز سرمای لحظه ترسناک خداحافظی ته استخوانهایم نشسته است. توی راه فرودگاه یک کلمه هم با هم حرف نزدیم. من با «ر» خداحافظی نکردم. او خودش رفت و اگر سارا بود، میتوانستم به او زنگ بزنم و کمی گریه کنم. اما من و آن بیست و هفت نفر سارا را کشته بودیم...
| لینک | ۱۳۸٧/٦/٢۸ - ا.گیتو |

