پله‌ها   

 

خیلی آهسته در آپارتمان را پشت سرش بست و تقریبا پاورچین به سمت پله‌ها رفت. توی یک هفته‌ی آخیر کارش همین بود. از شبی که از پشت دیوارهای نازک به دعوای دوساعته‌ی زن و مرد همسایه گوش داده بود، دل‌اش نمی‌خواست با هیچ‌کدام از آنها مواجه شود. انگار از شنیدن دعوای آنها عذاب‌وجدان داشت. زن و مرد سر بیکاری مرد با هم دعوای‌شان شده بود. زن گفته بود که تا روزی که مرد کار پیدا نکند، اجازه نمی‌دهد که مرد اتومبیل تازه بگیرد. گفته بود که به اندازه‌ی کافی به این و آن بدهکارند و حوصله‌ی بدهی جدید ندارد. مرد هم اول سعی کرده بود با آرامش زن را قانع کند که اتومبیل تازه در طولانی مدت باعث صرفه‌جویی می‌شود. زن نه تنها آرام نشده بود که صدای‌اش بلندتر شده و داد زده بود که غلط می‌کنی با پول من و کمک‌های اداره‌ی اجتماعی برای خودت برنامه‌ریزی می‌کنی. دعوا بالا گرفته بود و بعد از دو ساعت سکوتی مرگ‌بار حاکم شده بود. از یک هفته‌ پیش فقط سکوت حاکم بود. اگر سروصدای بچه‌های آنها توی راه‌پله نبود، او حتما فکر می‌کرد دعوا منجر به قتل شده است. از همان روز به هر شکل ممکن از مواجهه با آنها پرهیز می‌کرد. یک بار که توی بالکن سیگار می‌کشید، به محض اینکه صدای باز شدن در بالکن آنها را شنیده بود، سیگارش را پرت کرده بود و تقریبا توی آپارتمان‌اش دویده بود.

از کنار در آنها که رد شده بود، قدم‌هایش تندتر شدند و مثل همیشه شروع کرد به شمردن پله‌ها. بیست و سه پله‌ی مارپیچ تا طبقه‌ی چهارم. نیکلاس کنار در خم شده بود و سعی می‌کرد بند کفش‌هایش را گره بزند. نیکلاس پسر زردمبو و لاغر زن همسایه‌ی طبقه‌ی چهارم بود. خوشحال بود از اینکه آپارتمان‌اش بالای آپارتمان ماریتا مادر نیکلاس بود. با ان دیوارهای نازک، سر و صدای بدو بدوی نیکلاس هفت ساله احتمالا غیرقابل تحمل بود.

"چطوری موش کوچولو؟"

"من نه موش‌ام و نه کوچولو... بار آخری باشه که به من میگی موش کوچولو!"

از سربه سر نیکلاس گذاشتن لذت می‌برد. به ندرت مکالمه‌ای به جز این دو جمله بین آن دو رد و بدل می‌شد. این دفعه اما مکالمه ادامه داشت.

"مامانت خوبه؟"

"از خودش بپرس!"

"باز باهاش قهری؟"

"به تو مربوط نیست!"

ماریتا همسایه‌ی مورد علاقه‌اش بود. هفته‌ای یکی دو بار وقتی نیکلاس خانه نبود، به او سر می‌زد و با هم یک فنجان قهوه می‌خوردند. نیکلاس دو ساله که بود، ماریتا از پدرش جدا شد. نیکلاس شنبه‌ها به دیدن پدر و دوست‌دختر جدیدش می‌رفت و گاهی شب‌ها پیش آنها می‌ماند. ماریتا کارمند نیمه‌وقت بخش اداری یک موزه‌ی کوچک بود از روزی که از پدر نیکلاس جدا شده بود، با دو مرد رابطه‌ای کوتاه داشت و بعد از آن تنها مانده بود. دوست‌پسر اول‌اش کارمند یک شرکت بیمه بود که بیشتر از سه ماه نتوانسته بود نیکلاس را تحمل کند و به ماریتا پیشنهاد داده بود که نیکلاس را پیش پدرش بفرستد و خودش با او زندگی کند. ماریتا هم این پیشنهاد را رد کرده بود و از هم جدا شده بودند. الکس دوست پسر بعدی ماریتا هم‌سن او بود و با هم توی یک دبیرستان درس خوانده بودند و به ادعای خودش پنهانی عاشق ماریتا بوده است. با نیکلاس هم به خوبی کنار می‌آمد. یک سگ سن‌برنارد هم داشت که مدام آب دهان‌اش روی موکت می‌ریخت. الکس بدون اینکه دلیل‌اش معلوم شود با ماریتا به هم زد. بعد از آن هم ماریتا خیال دوست‌پسر گرفتن از سرش افتاده بود و تصمیم گرفته بود به دانشگاه برود. کارش را از تمام‌وقت به نیمه‌‌وقت تبدیل کرده بود و حقوق می‌خواند.

توی راه‌پله ها از نیکلاس سبقت گرفت و کماکان توی دل‌اش پله‌ها را شمرد. بیست و سه پله تا طبقه‌ی سوم. توی آن دو سالی که توی آن خانه زندگی می‌کرد، هیچ‌وقت همسایه‌ی طبقه‌ی سوم را ندیده بود. کم کم باورش شده بود که کسی توی آن آپارتمان زندگی نمی‌کرد. روی زنگ در اسم "آ-هوفمن" دیده می‌شد و روی موکت خاکستری جلوی در عکس دو اسب‌آبی و یک قلب قرمز و عبارت "خوش آمدید" به چشم می‌خورد. توی راه‌پله‌ی آن طبقه چند نقاشی رنگ روغن با امضای "آ-هوفمن" دیده می‌شد. از آن نقاشی‌ها و به تبع آن از نقاش آنها بیزار بود. یکی از نقاشی‌ها کپی آماتوری بود از یکی از گلدان‌های ون‌گوگ که آ-هفمن در آن به خود اجازه‌ی برداشت آزاد داده بود. تابلوی دیگر صفحه‌ی سفید چهارخانه ای بود که خطوط عمودی‌اش قهوه‌ای و خطوط افقی‌اش صورتی بودند. سه خط مورب سبز لجنی هم به موازات قطر مستطیل خطوط دیگر را قطع کرده بودند. امضای تابلو هم طلائی بود. توی دل‌اش به آ-هفمن مثل هر روز بد و بیراه گفت. گاهی دل‌اش می‌خواست محتویات لیوان مقوایی قهوه را روی یکی از نقاشی‌ها خالی کند، اما همیشه می‌ترسید که آ-هفمن از پشت سوراخ چشمی روی در او را ببیند و مچ‌اش را بگیرد.

بیست و سه پله تا طبقه‌ی دوم. پله‌ها را توی دل‌اش شمرد. خدا خدا کرد که خانم باخ‌مان را نبیند. کنار زنگ در خانم باخ‌مان یک گربه‌ی گچی کوچک و سفید آویزان بود که دور گردن‌اش روبان پارچه‌ای قرمزی گره زده شده بود. پشت پنجره‌ی شیشه‌ای در هم یک پارچه‌ی دست‌دوزی شده آویزان بود. خانم باخ‌مان حداقل هشتادساله بود و از همان روزهای اول با او سلام و علیک پیدا کرده بود. دوستی از روزی شروع شد که او خانم باخ‌مان را در بالا بردن چرخ خرید کمک کرده بود. از آن روز هربار که او را می‌دید شروع می‌کرد از در و دیوار و فلان برنامه‌ی تلویزیون حرف زدن و هر بار که او می‌گفت "خانم باخ‌مان"، پیرزن با لبخندی صبورانه دو بار می‌گفت "بخمن، بخمن" و او را اصلاح می‌کرد. خانم باخ‌مان بازنشسته‌ی اداره پست بود و هر بار که از آن روزها حرف می‌زد تاکید می‌کرد که آن وقت‌ها اداره‌ی پست هنوز دولتی بوده است و بعد هم می‌گفت "همه چیز عوض شده است." زمان برای او به دوران قبل و بعد از خصوصی‌سازی پست تقسیم می‌شد.

چراغ راهروی آپارتمان خانم باخ‌مان روشن بود و معنی‌اش این بود که خطر مواجهه با او توی راه پله کم است. پله‌ها را تا طبقه‌ی اول شمرد. بیست و سه پله. از توی آپارتمان طبقه‌ی اول مثل همیشه بوی حشیش می‌آمد. آپارتمان را سه جوان دانشجو با هم تقسیم کرده بودند و آخر هفته‌ها سر و صدای مهمانی‌هایشان تا دیروقت توی خانه می‌پیچید. هر سه موهایشان چرب و بلند بود و لباس‌های ژنده‌ی تیره می‌پوشیدند. یکی از شیشه‌های کوچک پنجره‌ی روی در شکسته بود و آنها به جایش مقوا چسبانده بودند. هیچ‌کدام‌شان توی راهرو به او سلام نمی‌کرد. فقط سرشان را تکان می‌دادند و با دست علامت پیروزی "V" نشان می‌دادند. یک بار هم در آپارتمان‌شان باز بود و او از لای در سرک کشیده بود و دیده بود که توی راهروی خانه‌شان پر از شیشه‌های خالی آبجو است. یک بار هم یکی از آنها را توی تظاهرات ضد نیروگاه‌های اتمی دیده بود که دست‌اش را دور گردن دختر ژنده‌پوشی انداخته بود و بلند بلند شعار می‌داد و می‌خندید.

بیست و سه پله تا طبقه‌ی اول. کنار صندوق پست‌اش ایستاد و با کلید کوچکی آن را باز کرد. روی صندوق یک برچسب چسبانده شده بود و روی آن یک علامت ورود ممنوع و عبارت "لطفا تبلیغ نیندازید" به چشم می‌خورد. صندوق پست خالی بود. از در ساختمان که بیرون رفت، مرد همسایه را توی خیابان دید که توی یک بی-ام-و سورمه‌ای نشسته بود و با دستمالی داشبورد آن را برق می‌انداخت.   

 

لینک
۱۳۸۸/۱٢/۱۸ - ا.گیتو

   توبه   

چند روز پیش از سر بیکاری و یا شاید بهتر باشد بگویم برای فرار از هزاران هزار "باید" روزمره به سراغ دفترهای قدیمی رفتم... تکرار نوستالژیکِ "من"!

آن روزها شعری  به نام "یک اشتباه" نوشته بودم. با خواندن دوباره آن شعر حالت تهوع پیدا کردم. نوشته بودم:

"و خداوند اشتباه کرده است در خلقت

که من،

ماسیده ام بر ناکجای دیوار بشریت

در زمانی کور

در مکانی پر از خطوط مبهم

آری منم محصول روز ششم خلقت!

ساعت، بیست و سه و پنجاه و نه دقیقه و پنجاه و نه ثانیه بود

که خدا را گفتند: هنوز یکی باقی مانده!..."

شعری که نوشتم و امروز موجب انزجار من از من است. این روزها چیزی که بیشتر از هر چیز آزارم می دهد، ماجرای تکبّر انسان است. موجود خودخواهی که می خواهد محیط زیست را نجات دهد، می خواهد دیگران را نجات دهد، می خواهد تاریخ بسازد، می خواهد جاودانه باشد، می خواهد ویژه باشد.

چه شد که این شعر را نوشتم ؟ چه شد که خود را آن چنان ویژه دیدم که فکر کردم حتما محصول روز آخر و ثانیه آخر ام! چه شد که ماسیده شدن ام بر دیوار بشریت اهمیت پیدا کرد؟ دیگر از مرز خودبزرگ بینی گذشته و به مرز خود"هیولا"بینی رسیده بودم.

هر روزمان پر شده از تلاش برای فتح قله های پوشالی. زندگی مان لحظه لحظه اش به نمایش گذاشتن "من" بی اهمیت مان است. توی فیس بوک و توییتر و الخ. خودمان را، ثانیه های "عظیم!" بودن مان را استفراغ می کنیم. هیاهو به راه می اندازیم که "امروز دل ام گرفته است!"، که "الان تنهایم"، که " یبوست ام رفع شد!"

چرا برای خودمان این اندازه مهم هستیم؟ چرا باید دیگران را قربانی خودارضایی روحی مان کنیم؟

این روزها وحشت غریبی دارم از مواجهه با هم نوعان ام. از قربانی کردن شان برای تایید "من" می ترسم. از قربانی شدن ام برای تایید "من" شان می ترسم.

دوستی برایم گلایه ای نوشت که "فلانی! بی ملاحظه ای که از خود خبر نمی دهی! "من" نگران ام... از خودت خبر بده که "من" از نگرانی در آیم!"... من نگران او نیستم، نگرانی اش ناراحت ام نمی کند. به بی ملاحظه گی ام ادامه می دهم. پیام اش بی پاسخ مانده.

این متن کوتاه را نوشتم که توبه کنم. به خاطر اشتباه نوشتن شعر "اشتباه". همین توبه نامه شد خوره ی روان ام. خود این توبه نامه خودارضایی روحی به بهترین شکل ممکن است. استفراغ من و قربانی شدن خواننده...

 

 

لینک
۱۳۸۸/٩/٢٩ - ا.گیتو